ieltsmsrt & mhletoeflدپارتمان زبانزبان ارشد

علم النفس

آیا تا به امروز فارغ از هیاهوی زمانه ، گوشه ای نشسته اید و در مورد اینکه روان چیست؟ انسان چیست؟ از کجا آمده است؟ کارکردش چیست؟ به کجا خواهد رفت؟ از چه چیزی تشکیل شده و چگونه کار می کند؟ فکر کرده اید؟

سخنم را با سوال آغاز کردم تا نشانگر ماهیت فلسفه باشد. فلسفه در آنجا آغاز می شود که سوالات آغاز می شوند و در آنجا به پایان می رسد که سوالات به پایان برسند. حیات فلسفی یعنی حیات پرسشگری. فلسفه از دو کلمه فیلو و سوفیا تشکیل شده است؛ به معنای دوست داشتنِ دانایی. بنابراین یک فیلسوف، پرسشگری است که به دانش عشق می ورزد.

در چندین هزار سال قبل که چیزی به عنوان علوم تخصصی وجود نداشت و همچنین هر علمی روشی منحصر به فرد و تخصصی برای بررسی فرضیه های خود نداشت، همه علوم تحت عنوان فلسفه و از طریق روش عقلی مورد بررسی قرار می گرفتند. جالب است که شناخت انسان و ویژگی های روانی او از ابتدا مورد توجه فیلسوفان اولیه بوده است. تا قرن ۱۹ میلادی، بررسی ویژگی های روانی انسان صرفا از طریق روش تعقّلی دنبال می شد. از قرن ۱۹ به بعد، روش اصلی بررسی انسان، روش علمی بوده است، اما هنوز هم روش عقلی-فلسفی جایگاه خود را حفظ کرده است.

علم النفس به معنای شناخت نفس یا شناخت روان انسان است. جالب است بدانید که اولین کتاب تالیفی روانشناسی در ایران، کتاب علم النفس دکتر علی اکبر سیاسی بوده است.

یک روانشناس باید مطالعاتی در زمینه های مختلف داشته باشد، زیرا اصولا روانشناسی علمی است دارای وجوه فراوان. روانشناسی از یک سمت علم فیزیولوژیک و از سمتی دیگر علم آمار، از یک سمت علم آسیب شناسی روانی و از سمتی دیگر علم همدلی و خلوص و ارتباط است. بنابراین ما به عنوان روان شناس ناگزیر هستیم که مطالعاتی را در زمینه فلسفه روان داشته باشیم.

فلسفه به بنیادی ترین و اساسی ترین مباحث هر علم می پردازد. بنابراین هنگامی که در روانشناسی به دنبال پاسخ به پرسش های اساسی هستیم، به ناچار باید از فلسفه کمک بگیریم. مثلا انسان آزاد است یا مجبور؟ اَفعال انسان مبتنی بر کنش های روحانی است یا جسمانی؟ تفکر انسان مبتنی بر واقعیت است یا غیرواقعی و ناصحیح است؟ اخلاق به چه معناست؟ آیا باید پیرو جمع بود یا پیرو خویش؟

پاسخ این سوالات اساسی را فقط می توان در فلسفه پیدا کرد. در آن جا که فلسفه و روان شناسی با هم تلفیق می شوند و علم النفس را پدید می آورند.

تمام بزرگان روانشناسی در ابتدا نظام فلسفه روانشناسی خویش را پایه گذاری کرده اند و سپس به سراغ نظریه پردازی رفته اند. به عنوان مثال یکی از مباحث مهم در هر نظریه ای، مجبور یا مختار دانستن انسان است. نظریاتی که انسان را دارای اختیار می دانند، نظریه شخصیت، آسیب شناسی و درمان کاملا متفاوتی با نظریاتی دارند که انسان را مجبور می دانند. فروید انسان را تابع غرائز می داند اما گلاسر انسان را دارای اختیار و انتخاب می داند. این تفاوت نظریه پردازی در انسان شناسیِ فلسفیِ این دو شخص اگرچه به ظاهر اندک است اما دستگاه هایِ نظری کاملا متفاوتی را ایجاد کرده است. تفاوت های فلسفی موجود بین نظریات روانشناسی به قدری گسترده است که در این متن نمی گنجد و تشریح آن ها نیازمند نگارش چندین مقاله و کتاب است.

یک روانشناس برای کسب شناخت عمیق نسبت به نظریه های روانشناسی باید در ابتدا بتواند درک کاملی از دستگاه انسان شناسی فلسفی آن ها داشته باشد. اگر بتوانید به این درک فلسفی برسید، با نوع نگاه و دیدگاه آن نظریه پرداز نسبت به انسان آشنا شده اید. در واقع توانسته اید عینکی که آن نظریه پرداز بر روی چشم داشته و از طریق آن به انسان می نگریسته است را بر روی چشمان خود بگذارید و همچون او به پدیده های انسانی نظاره کنید.

بنابراین بیشترین فایده ای که از مطالعه علم النفس نصیبتان می شود، کسب دیدگاهی عمیق به نظریات روانشناسی و انسان است.

اما دیگر محصولِ مطالعه علم النفس، کسب دیدگاه پرسشگرانه نسبت به انسان است. هر پرسشی مقدمه آگاهی است و علم النفس، علم پرسش و پاسخ است. به تحقیق، اولین ویژگی یک روانشناس به عنوان پژوهشگر، درمانگر، نظریه پرداز و… مهارت او در پرسشگری است. یک روان پژوه نمی تواند پژوهش خوبی را به سرانجام برساند اگر در ابتدا سوال های پژوهشی مناسبی در ذهنش ایجاد نشده باشد. یک درمانگر نمی تواند به تشخیص درست از مشکلات مراجعش برسد اگر نتواند در مصاحبه تشخیصی به درستی و به هنگام به پرسشگری بپردازد. در واقع می توان گفت حیات علمی یک روانشناس به پرسشگری بستگی دارد و بهترین علمی که می تواند مهارت پرسشگری را در او ایجاد کند، فلسفه است.

هنگامی که شما یک کتاب فلسفی را می گشایید و مشغول مطالعه می شوید، فقط درون داد های مغزتان را افزایش نداده اید، بلکه وارد دنیایی از مفاهیم عمیق شده اید که موجب حیرت شما می شوند و شما را به تفکر وادار می کنند و ماحصل این تفکر چیزی نیست جز ایجاد مفاهیم جدید و شناخت های تازه نسبت به انسان و جهان هستی؛ به عبارت دیگر فلسفه نوعی زایندگی فکری را در شما به ارمغان می آورد. بنابراین مطالعه فلسفه، هم شامل درون داد و هم برون داد ذهنی است.

علم النفس علم خودآگاهی است. یکی دیگر از پیش نیاز های روانشناس شدن، کسب آگاهی از خویشتن است. در اتاق درمان و هنگام برقراری رابطه درمانی با مراجع، عدم شناخت و آگاهی از حالات روانی خویش می تواند آسیب های جدی و جبران ناپذیری را به درمانگر و درمانجو وارد نماید. همچنین خودآگاهی مقدمه شناخت دیگری است. آیا روانشناسی که نسبت به نزدیک ترین فرد به خودش یعنی خویشتنِ خویش، آگاهی ندارد می تواند بیگانه ای را درک نماید؟

کارکردهای علم النفس برای یک روانشناس مساوی است با تعریف شما از روانشناس. یک روان شناس در تمامی شئونات حرفه خود، نیازمند شناخت عقلی است.

علم النفس، علم مطالعه جزئیات نیست. نمی خواهیم مناطق اصلی نظریه ذهن در مغز را بیابیم و یا نشانگان سندروم ایکس شکننده را بشناسیم. بلکه در فلسفه از جزئیات فاصله می گیریم، گویی از زمین فاصله گرفته ایم و وارد کهکشان های دوردست شده ایم و با دیدی گسترده و عمیق به بررسی انسان می پردازیم. در علم النفس سوال اصلی این است که انسان چیست؟ انسان جسم است یا ذهن یا روح یا نفس و یا…؟ این سوال، زیربنای تمامی شناخت های بعدی ما نسبت به انسان است. به نظر شما پژوهشگری که بنیادی ترین مسئله مربوط به زمینه علمی خویش را نمی داند، می تواند نسبت به سایر مسائل، دیدگاهی عمیق و جامع داشته باشد؟ آیا درمانگری که به شناخت صحیح از خود نرسیده است می تواند یاری رسان دیگری برای کسب خودآگاهی باشد؟


Source link

برچسب ها
مشاهده بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.